تبليغاتX
قسمت نبود....
...
 
        حس خوبي نداشتيم

                اونوقتا واسه خودمون هنوزکسي نبوديم...
اما تو زندگي مون کسي بود که فکر مي کرديم واسش کسي هستيم
گرچه نبوديم...

سه شنبه آخر سال بود واز يه ماموريت اداري مي اومديم
24سالمون بود اون روزا نه واسه خودمون کار مي کرديم
نه شرکتي از خودمون بود...

tellمون به صدا در اومد 
ديديم پشت خط کسيه که همه کس مومنه
همون کسي که فکر مي کرديم واسش کسي هستيم

 

با اصرار فراوان از ما تقاضا نمود که در اسرع وقت ملاقاتش نماييم
به ناچار پذيرفتيم ساعت از 4 گذشته بود که ما به حضورشان 
شرف ياب شديم البته دوتن از نادمان نزديکشان که 
 ازدوستان صميمي شان نيزبودندبا ما همراه شدند...
جملاتي نا مربوط نثار مان مي کرد که
مغزمان قادر به تحليل آن نبود
بعد از ياوه گويي فراوان خطاب به ما فرمود:
زين پس خوش بختي را با کسي ديگر جستجو کنيد
و بي خيال ما شويد
اما ما فقط در پي دليل مي گشتيم که چرا!!!

واو خنديد و هيچ نگفت
 دردناک ترين لحظات زندگي مان راتجربه مي کرديم
او ما را بي دليل از خويش راند
وخداوندا تو شاهد بودي...

نمي دانستيم دگر چه بگوييم به او که ما بي او...


کاش دليلي براي اين جدايي مي آورد کاش مي آورد...
هنوز چشمانش به ما دوخته شده بود
ودستانش از دستانمان جدا نشده بود
شايد منتظر ذوب شدنمان بود
اما نمي دانست يخ دستانش مارا منجمد مي کند نه ذوب...

دلمان به درد آمده بود با بغض به او گفتيم
(هرگز دستي به گرمي دستان ما نخواهي يافت)
نمي دانيم جمله اي که آن لحظه گفتيم نفرين بود يا التماس
اما هرچه بود از ته دل بود...

او بلافاصله دستانش را از دستانمان جدا نمود
وما بي درنگ از او جدا گشتيم...

22روز بعد آن ماجرا کاملا اتفاقي در15فروردين85 
ايشان را در مسيرمنزل رويت نموديم پس ازآنکه 
چشمانش به ما افتاد راهش را کج نمود و...


ما يه نگاه به آسمون انداختيم و گفتيم خدايا قسمتت روشکر
بعدهم با خنده زير لب مي خوانديم
داشتيم فراموشت مي کرديم اما باز دوباره ديدمت...

لبخند مليح مان بيشتر جهت حقارتمان بود
ما که خويش را تا ابد يک حاکم مي دانستيم اينگونه

ذلت باربی حکم کد گشتيم...


به شب نکشيد که مجددا تصميم به بازسازي حکومت خويش گرفتيم
وبه هفته نکشيد که ياد و ذکرش را در قبرستان خاطراتمان
زنده به گور نموديم وبه سال نکشيد که علت اين تقدير را دريافتيم
وما به شکوهي رسيديم که بي شک به جهت ارادهء 
پروردگار بوده...

*امروز دومين سالگرد همون روز...

*امروز ما برا خودمون کسي شديم و کسي براي خيلي ها...
 
*امروز ما از اين همه غرور لذت مي بريم 
ما به حقيقت تقدير پي برده ايم وخوشحاليم که سرنوشت
برايمان اينگونه نوشت...

*امروز ما دلمون واسه خیلی کسا تنگ می شه
امامث قدیما هرکسی که واسه ما کس نیست

*امروز ما لذت می بریم از این همه توجه...

*این عکس همون روزهاست...

|+| نوشته شده توسط @ در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387  |
 
 

مادربزرگ را خدا بیامرزد می گفت آدم به خاطر طول عمری که از خدا گرفته

باید شکر گذار باشد...

ایشان پاک و مهربان بودند...

پس ما نیز در شب تولدمان خدای را شکر می کنیم و از او

طول عمر با عزت را خواستاریم... Click for Full Size View

*این اوجولو ترین عکس اوجولوگیمونه درست خوندید...اون وقتا

اوجولو که بودیم به اوجولو میگفتیم اوجولو

*جای مامان بزرگ تو مهمونی امشب خالیه...

۳ اسفند سالهای گذشته کجا بودیم و امسال کجاییم و سالهای

دیگه کجاییم...خدا داند

*هر چند دیروز پروژه مون و مصاحبه ای که ازما کردند رو تو روزنامه

به چاپ  رسوندند و مامی خوایم اونو امشب به مامان نشون بدیم

 اما احساس می کنیم باصلابت و مهربانی و از خود گذشتگی 

 پدرمان بسیار فاصله داریم...

گرچه همه سعی مان بر این است که به او بفهمانیم ما دیگر

بزرگ شدیم ...

آری پدر ما دیگر بزرگ شده ایم...

برای همین نمی توانیم رودرو به شما بگوییم

دوستتان داریم ...

|+| نوشته شده توسط @ در جمعه سوم اسفند 1386  |
 
 
بالا